صدای خنده ی باد
مجبور به سکوتم می کند
و در گوشه ی " ویرانه دل "_م
می نشینم...
آرام و بی صدا
گریه می کنم
...گاه فکر می کنم
که مترسک وسط مزرعه
احساسش از تو بیشتر است
حتی شاید چشمانش هم
از چشمهای تو بیشتر می فهمند
اما باز حسادت می کنم
به چشمهایت
که بوی دردهای کهنه را می دهد
و به دندانهایت
وقتی که
لب به دندان می گیری
...
![]()
در این آخرین روزهای سال دلشان را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو دهی که هر جا تردیدی هست ایمان، زخمی هست مرهم، نومیدی هست امید و هرجا نفرتی هست عشق جای آن را فرا گیرد

بیست و چند سال پیش
زندانی این روزگار زشت شدم
روزگاری که از جنس من نیست
...از روزی که یادم می آید به رسم عادت
سالروز زمینگیر شدنم را جشن می گیرند!!!
امروز همان روز است
روز تولدم
اما...
نه !!!
تو در کنارم نیستی
این یعنی امروز روز مرگم هست
مرگ دل !
اما ...
نه به رسم عادت
که از عمق وجود
چشم به در دوخته ام!
...
شمع کیک تولدم نفس های تو را برای خاموش شدن می خواهد!
بهترین هدیه ی تولدم
" از صمیم قلبم عاشقانه دوستت دارم "
در ایوان خاطره ام
دو صندلی ...
یک میز...
و یک گلِ سر...
... سفید پوشیده ام
سفید صورتی که آبی نباشد
... امسال شمع تولدت را
خودم فوت میکنم
تولدت مبارک
تا آخرین صفحه ی زندگیم در قلبم خواهی بود
شاید یک روز مثل تمام روزها بود
اما نه
روز بود ولی شب بود!!!!
خورشید در آسمان یخ بسته بود
و تاریکی می تاباند
لحظه ها خسته از ثانیه های تکراری
درست تداعی یک زندان را می کردند
زندانی که زندان بانش تنهایی بود
که برای ورود زندانی اش
لحظه شماری میکرد
.
.
.
این گونه زندانی این دنیای زشت شدم
و سال هاست که
روز زمین گیر شدنم را
به رسم عادت
جشن میگیرم

ویرانه ایی که می بینی
انتهای اکنون است
انتهای خاکی که سبز شد
گلی که رویید
انتهای همان خانه ی صورتی .!!!
...
نمی دانم تو اینجا
به دنبال چه میگردی؟
در این ویرانه جز تلخی سبز
و شیرینی سیاه
هیچ چیز دیگری پیدا نمی شود
آن گنجی که دنبالش هستی
اینجا نمی توانی پیدا کنی
زیر آوار این ویرانه فقط مرگ است .
اینجا کنار "ویرانه ی دلم" مزرعه ای ست
که مترسک هایش
از کلاغ ها به صرف نابودی مزرعه دعوت می کنند!!!

___________________
پی نوشت :
وقتی خوشه های باریک و زرین گندم
در وزش نسیم
عاشقانه می رقصیدند
مترسک
به داس تیز برزگر می اندیشید
تماشا کن
می بینی فرو ریختن خانه ی دلم را؟
گوش کن
می شنوی؟
صدای کلنگ نبودنت را
...
پی نوشت
این روزا خیلی این آهنگو گوش میدم
باخ گولوم گلدی باهار آچدی بولاق لار گؤزونونئجه سنسیزله میشم، یار نئجه سنسیزله میشم
دلم برا همتون تنگ شده بود. راستش قصد نداشتم دیگه بنویسم ولی یه موضوعی باعث شد بازم برگردم البته خیلی کمرنگ.

تمام روز های سیاهم را
در بقچه ای صورتی پیچیدم
تا دیگر بغض هایم را نبینی
از تمام نقاشی هایم دل کندم
تا کودکیم تمام شود
و به دور دست ها رفتم
خوب که به فاصله ی میانمان نگاه کردم
_تو خیلی آنطرف تر بودی_
به یقین رسیدم که به تو نخواهم رسید
زلزله ی رفتنت
باز هم مرا سوی " ویرانه ی دل " _م کشاند!
ویرانه ایی که غرور و آسایشم را در آنجا گم کرده بودم!!!
رفتم دنبال غرورم
آسایشم
...
----------------------------
همیشه آرزو داشتم
آنطور که هستم به نظر بیایم
ولی افسوس
آنطور که
به نظر رسیدم
قضاوت شدم

به نام مهر آفرین مهربان
سلام دوستان عزیزم
نمیدونم چجور بگم. انگاری من باید برم از اینجا . شاید برای همیشه و شایدم عمری بود و دوباره افتخار در خدمت شما دوستای بودن رو پیدا کردم. این مدت خیلی بهتون وابسته شدم و دوستای خوبی اینجا پیدا کرده م.
احتمالا یکی از دوستام از این به بعد زحمت وبلاگم رو بکشن . من همه ی کامنت های خصوصی رو پاک کردم و دوستان اگه کامنت خصوصی برای شخص خودم داشتن لطفا توی نظرات وبلاگ درج نکنن چون دیگه من نیستم که بخونم.
البته من فعلا هستم ولی دیگه پست جدید نمیزنم. روزی که بخوام برم پی نوشت همین پست اعلام میکنم
ضمنا از دوستان عزیزی که تولدم رو تبریک گفتن تشکر می کنم . ای کاش اسم هاشون رو هم می نوشتن. برای همتون ارزوی بهترین ها رو دارم.
خداحافظی سخت است
هم برای من
هم برای تو
اما حالا که آماده ی سفر شده ام
مجبورم.
حالا که ریشه ی سبز امیدم
روز به روز زرد و زردتر میشود
آماده ی خداحافظی میشوم
آرام
بعد از سلامی بی جان
اشک هایم تنم را خیس میکند
به خیسی دریا
با ترسی وصف نشدنی
می گویم خداحافظ
شاید تا ابد
پ . ن : این دوست ما که دلم میخواست در نبود من اینجا بنویسه " ویرانه ی دل " من رو قابل ندونستن .
وبلاگ فعلا تعطیله. انشالله اگه عمری بود و برگشتم باز ادامه میدم.
موفق باشین
__________________________________________________________________
پ . ن : 1389/10/19 خب مثل اینکه توی هر پست نمیشه بیشتر از 80 گیلو بایت نوشت برا همینم ما مجبور به کوچیدن به این پست جدید شدیم. دو روزی یکم ناخوش بودم برا همین نتونستم سر بزنم و مثل هر روز وبلاگ رو به روز کنم . بعضی وقتا آدم اونقد دلش میگیره که دلتنگیشو جز خودش هیشکی نمی تونه درک کنه حتی دلتنگ ترین آدما الانم برا من از همون لحظه هاست . فشار روحی زیادی رو تحمل میکنم برام دعا کنید.
در این فریاد سنگین سکوت
غل و زنجیرها می رقصند
و من - همچون دیروز دیشب هایم –
کابوس می چینم
دیشب
کابوس جهنم را چیدم
شب قبلش کابوس گلی را که سر می بریدند
وامشب؟
شاید کابوس تبر باشد!!!
پ . ن : 1389/10/21 خدایا چرا این روزات اینقد دیر میگذرن؟ این انتظار...
انتظارم مرگ
رگ های انتظارم از حسی سیاه متورم گشته
طشت طشت خون از خورشید انتظارم می بارد
دارم به مرگ انتظارم ایمان می آورم
انتظار دیگر معنا ندارد
من بی تو مرده ام
...
پ . ن : 1389/10/28 ... هیچ حرفی برای گفتن ندارم ، فقط خیلی دلتنگم . دعا کنید این چند روز مونده هم زود تموم شه
از روزی که " دوستت دارم " را کشتی
تا از من جز ویرانه ایی نماند
از روزی که قلبم را به دار کشیدی
تا از خون
_ شاید به حق ریخته ی من _
گونه هایت را سرخ کنی
قسم خوردم که دیگر ننویسم
اما تنهایی و امید بر باد رفته ام
و اشک غمی که دلم را ویران می کرد
مرا به شکستن عهدم تشویق کردند
و امروز
انگشتانم چنان با غم می نویسند که
...
پ . ن :1389/10/29 فردا تولد یکی از بهترین دوستام هستش که یادش همیشه توی قلبم میمونه
در سکوت سرد زمستان
شمعدانی ها روشن می شوند
از روشنایی شمع ها
و شکوفه هایی که در سرمای زمستان
با آفتاب مهربانیت می شکفند
می فهمم که امروز 30 دی ماه است
روز تولدت!!!
می خواهم با تمام وجودم فریاد بزنم
" تولدت مبارک"
اما ...
نگرانم که نخندی!!!
...
پ . ن :1389/10/30 مثل هر روز ، روز شماری میکنم که این چند روز هم زودی بگذره. امروز درست یک ماه از 45 روز میگذره ولی برا من انگار چند سال گذشته.
ویرانه ی دلم پر از آشوب گشته
در و دیوارش سیاه شده
و کوچه هایش از فرط تکرار ، دلگیر
در ویرانه ی دلم انتظار هم در حسرت مانده است
...
پ . ن : 1389/11/03 امروز همه چی وارونه بود. متاسفانه ناخواسته درگیر بازیی شدم که بازندش من بودم
امشب چقدر تلخ است
کاش بغضم لب باز نکند
تا رسوا نشوم
...
پ . ن : 1389/11/04 فردا اربعینه. چقد دلم میخواد الان کربلا بودم
چهل روز از فصل غم انگیز خزان می گذرد
هنوز هم کربلا در آتش و آه و فغان می سوزد
نگاه کن
اینجا کربلاست
دشت بلا ...
چهل روز پیش محزون بود و امروز محزون تر
زینت (س) را نگاه کن
بر کنار مزار برادر ، فراق خورشید را به سوگ نشسته
درد و دل چهل روزه اش را _ که چهل سال گذشت_ با برادر می گوید
از شام و مردمان نامردمش
ازمردم نامردم کوفه و هدیه ایی که برای شامیان برند
از جفای خارها با پای لخت کودکان
کودکان...
ناگهان بغضش می ترکد
امانت برادر
رقیه(س)...
...
پ . ن : 1389/11/06 حس نوشتن ندارم. انگاری دلم مرده. بخدا این انتظار دلمو داغون کرد. این آخراش هم که دیگه خیلی سخته.
این روزها...
ماه را در کاسه ی چشمانم نقاشی میکنم
, با اشک چشمانم ، اشک میکشم
وقتی مداد سیاهم را به دست دلم میدهم
رنگین کمانی میکشم تماشایی !!!
پ . ن : 1389/11/10 همه میگن همش چند روزه دیگه مونده تا تموم شه . ولی این چند روز فکر کنم برا من خیلی بیشتر از روزایی که گذشتن بگذره. برام دعا کنید.
در این انتظار تلخ
مهتاب می میرد
افتاب می پوسد
دل من از نمناکی چشمانم می پوسد
دل تو از نمناکی چشمانت می پوسد
دل ما از همهمه ی وحشی انتظار می میرد
و من از این می ترسم که
یادمان هم به آسانی مرگ دلمان ، بمیرد
پ . ن : 1389/11/12 نمیدونم چرا با اینکه این روزا داره تموم میشه ولی من استرسم چند برابر شده . همش 3 روزه دیگه مونده این 45 روز تموم شه . یعنی بعد این 45 روز ...
پ . ن : 1389/11/15 بالاخره تموم شد و من ...
باورش سخت استمن خنده هایم را باختم
رویاهایم
شعر هایم
زندگی ام را باختم
وای بر من
ساده بودم
احساسم را هم باختم
__________________________________________________________________
پ . ن : 1389/10/02 امروز حالم اصلا خوب نبود . هم سرما خوردم هم دلم گرفته . یه روز دیگه از تقویم رو هم خط میزنم حالا 44 روز مونده.
پ . ن :1389/10/04 دلم خیلی گرفته . دلتنگش شدم باز. امروز یکی از دوستام یه اس ام اس خوند که خیلی قشنگ بود.
بده ساقی شرابی آتشین مست و خرابم کن که امشب دلبرم در مجلس بیگانه می رقصد
وقتی این روز های سرد و بی روح به پایان برسند
وقتی غم های غربتم به انتها برسند
آنوقت که فقط من و تو بمانیم
و تو عشقت را در جانم تزریق کنی
من با بانگ امیدت چه بی تابانه سر از خاک سرد بر می دارم
....
پ . ن :1389/10/05 دلم میخواد هر چی حرف تو دلم دارم رو با صدای بلند فریاد بزنم اما حرفی برای گفتن ندارم
سرگرمی روزانه ام گشت و گذار در بازار پر زرق و برق عقده هاست
شبها هم گریه میکنم
به یاد زمانی که گریه می کردم تا اشک هایم را پاک کنی
و با نوازش دستانت بر گونه هایم دلم آرام بگیرد
اما این گریه های شبانه ام دیگر آرامم نمی کند
این گریه ها بیشتر قلبم را میفشارد
و عذابم می دهد
...
پ . ن :1389/10/06 امروز روز ششمه و همن مثل هر روز دعا می کنم که زودی این روزا تموم بشن. راستش دو سه روزه زیاد نتونستم درس بخونم . هر وقت خواستم بخونم یه اتفاقی افتاده و باعث شده نخونم .
... می خواست حرف های دلش را بنویسد
سردش بود
(شاید از تنهایی احساس سرما میکرد)
بلند شد و پنجره را بست
به قاب عکس خالی نگاه کرد...
خودکارش را برداشت تا بنویسد
احساس عجیبی داشت
دوست نداشت سیاه بنویسد
اما نوشته هایش همه سیاه شدند
انگار از جوهر خودکارش مرگ جاری باشد
..فکری به ذهنش رسید
ترسیده بود
دستش را بر روی قلبش گذاشت و ساعت را نگاه کرد!!!
قلبش کند میزد
ساعت هم کند حرکت میکرد
دلش مردد بود
دیگر خودکارش جوهر نداشت
...
قلبش مرده بود
ساعت هم مرده بودند
دلش هم مرده بود
هنوز سردش بود
...
پ . ن :1389/10/07 نمیدونم چرا از شنبه هر وقت میخوام بشینم درس بخونم یه اتفاقی می افته و نمی تونم . امتحانام از یکشنبه شروع میشه. 4 تا امتحان پشت سر هم دارم و برام دعا کنید.
پ . ن :1389/10/08 واقعا انتظار خیلی سخته . بخصوص اگه بخوای لحظه ها رو بشماری . خیلی وقت ها هم دست خودت نیستا نا خودآگاه حساب کتاب روزا رو میکنی
... عادت کرده بود کوتاه بنویسد
کوتاه بخواند
کوتاه لبخند بزند
و تازگی ها
به کوتاه عاشق شدن هم عادت می کرد
دلش شکسته بود
بیشتر سکوت می کرد
اما سکوتش پر بود از فریاد
این اواخر نقاشی می کشید
آخرین نقاشی اش نقش عشق بود
بر روی دیوار درد
و همه ی این ها تکرار می شدند
درست مثل عادت
می خواست کوتاه زندگی کند
حتی به کوتاه مردن هم فکرکرده بود
...(ساعت 22)عجب شب مزخرفیه
یک فنجان قهوه
سکوتی وحشت انگیز
و انتظار
...
آنقدر قدم زد که دیوار سرش گیج رفت
...
پ . ن :1389/10/10 امروز تو وبلاگ یکی از دوستام توی الفور پست مربوط به سالگرد فوت مادرشو دیدم. 30 دی پارسال بود که مادرش فوت کرد و همه توی الفور غصه دار شدن . این متن رو براش نوشتم البته میدونم قشنگ از کار در نیومده . امیدوارم صبای گرامی منو ببخشن .
دی ماه آمد
الان درست یک سال است که
همزیستی با خاک
بدون من را برگزیدی!!!
خاک بر سر این روزها
نگو که گریه نکنم
...
مادرم
لحظه های بی تو
غم و غصه ی دوریت
هق هق گریه هایم
همه و همه از من پادشاه غصه ساخته اند
هر روز یاد از آن روز سیاه می کنم
وقتی گفتی : ای کاش خورشید مرا با خود ببرد
چقدر دعا کردم به درگاه زنده ی ابدی
که خورشید غروب نکند
تا مبادا تو همراهش سفر کنی
اما ...
تو رفتی
روز رفتنت را یادم هست
آسمان طوسی شد
چشم خیست را به سمتم چرخاندی
(مثل همیشه نگاهت مهربان بود)
با صدایی که پر از عشق بود
گفتی صبایم تولدت مبارک
اشک اجازه نداد که بیشتر نگاهت کنم
...
و امروز
یکسال بعد
صدایت از دور ها می آید
نه
صدا نزدیک هست
مثل همیشه مهربان
" برای صبایم سالگرد تولد بگیرید"
............
صبای گرامی منو هم تو غمت شریک بدون.
بسم
الله الرحمن الرحیم الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ الرَّحْمـنِ
الرَّحِیمِ مَـلِكِ یَوْمِ الدِّینِ إِیَّاكَ نَعْبُدُ وإِیَّاكَ
نَسْتَعِینُ اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ صِرَاطَ الَّذِینَ
أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ
بسم الله الرحمن الرحیم قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ
روحش شاد
پ . ن :1389/10/11 خب یازدهمین روزم داره تموم میشه . از فردا تا 15 دی هر روز امتحان دارم و شاید تو این چند روز فقط به یه متن کوچولو اینجوری بسنده کنم بعدش فاصله امتحانام بیشتر و فک کنم بتونم یه چیزی به بنویسم. خب برام دعا کنید.
کاش این روزا بود و بهم قوت قلب می داد تا انگیزم رو دو چندان می کرد
...
پ . ن :1389/10/12 روز دوازدهم هم داره تموم میشه . امروز از همه ی روزا برام سخت تر گذشت. راستی امتحان هم بد نبود نمره قبولی میگیرم. فردا هم امتحان دارم. پس بازم زیاد نمی نویسم
در این انتظار
می ترسم اندیشه ام بمیرد
می خواهم زمان را به ابدیت تبعید کنم
...
پ . ن :1389/10/13 امروز یکی از دوستای قدیمی مو بعد از مدت ها توی نت دیدم . البته با اصلا صحبت نکردیم اما از دیدنش بینهایت خوشحال شدم . امیدارم توی زندگیش همیشه ی همیشه موفق باشه. امتحان امروزمم خیلی سخت بود ولی خب فکر کنم نمره قبولی بگیرم. فردا هم امتحان دارم که خیلی سخته دعام کنین که بتونم نمره بیارم.
اما امروز...
آرزوهایم آنقدر غریب و دور هستند
که آنها را از خیالم پاک می کنم
دیگر در خواب هم آرزو نمیکنم
روزی برای تکثیر آرزوهایم
بذر آرزو می کاشتم
اما امروز
آرزو می فروشم
مفت...
میخری؟
پ . ن :1389/10/14 عجب امتحان سختی بود . راستش نه خیلی هم سخت نبود چون همه ی بچه ها میگفتن نمره میارن ولی من ... . نمیدونم چرا این روزا نمیگذره . منم که هی پشت سر هم امتحان دارم . کاش چشامو ببندم و باز کنم ببینم این 45 روز تموم شده و ... .
با فانوسی در دست
در سکوت وحشتناک گورستان
میان قبرها قدم میزد
دنبال رد کشیده شده روی زمین را گرفت
قبر تازه بود
فانوس را نزدیک تر برد
درون قبر که روشن شد
یخ کرد!!!
جسد خیلی برایش آشنا بود
...
پ . ن :1389/10/15 خیلی دلتنگمم خیلی. دلمم خیلی گرفته . امروز یک سوم از 45 روز تموم شد .
وقتی هوس مرگ به سرم می زند
در زمان غرق می شوم
گاهی فکر میکنم لحظه ی آخر فرا رسیده
دعای پیش از مرگ را می خوانم
و چشمانم را می بندم
...پ . ن :1389/10/16 امروز هیچ خبر خاصی نبوده غیر از دلتنگی همیشکی. راستی برای بارش باران حتما آیه ی 38 سوره ی شوری را بخونید
وَهُوَ الَّذِی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ مِن بَعْدِ مَا قَنَطُوا وَیَنشُرُ رَحْمَتَهُ وَهُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ
ترجمه:
و اوست که پس از نا امیدى مردم باران میفرستد و رحمت خویش را گسترش مىدهد و اوست سَرور ستوده.
دلتنگ تر از سرما
بی برگ تر از پاییز
به زمستان فرو رفته بود
برف های سفید نگاهش را سیاه کرده بودند
بادها ...
رقص کنان منتظر جشن مرگش بودند
...
چشمانش را که باز کرد
رفته بود!!!!
تصویر پایش بر گونه های برف
رویاهایش را به تاراج برد
چشمش را که چرخاند
باغبان تیشه در دست
به قصد اندیشه اش
...
نگاه کن ...
خیس ترین قاب خالی ، چشمان خیس من است
خیس از حرف هایت
و آرزو هایم
خیس از لبخند تو که آواز چلچله ایست در مرگ من
خیس از اینکه دیگر بهانه ی عشق را نمیگیری
و حتی صدای شکستن قلبم را نمی شنوی
چه شد که بعد از اینهمه اوج به یکباره نشستی؟
به تلافی کدام گناهم سنگ بر پیشانی قلبم زدی؟
با چه رویی بر عشق پاکم تهمت زدی؟
با این ننگ بذری از مرگ بر زندگی ام پاشیدی
حالا دیگر خوشحال باش و برو
اما نه!!!
صبر کن!!
لحظه ایی بر خاطراتمان نظر کن
حال ساده از کنار همه ی آنها عبور کن
... اما باز هم به دیدارم بیا
با خودت ذره ایی خاک بیار
برای همزیستی
بدون تو
با خاک
و یک شاخه را بشکن و برایم بیاور
تا ببینی چگونه دلم بی صدا شکست
... اما میدانم
تو هیچوقت نمی آیی
فقط همان ذره ایی خاک را برایم می فرستی
تا به آخرین آرزویم
_ که دیدن توست _
هم نرسم.
تا با خاک آرام گیرم

روزی از همین روزها که سایه های تاریک تنهایی و نفرت پرده بر چهره ی امید انداخته بودند
و لبخند ها بر لب یخ بسته بودند
خداوند هدیه ایی به تو داد
یک پرنده ...
خدا اون هدیه را توی قفس دنیا کادو کرد و داد به تو
تا تو بتوانی با قهقهه بالهایش را بشکنی
و طعم تلخی های دنیا رو به او بچشانی
هدیه ایی که
خودش
قلبش
احساسش
زندگی اش
را به تباهی بکشانی
و از این همه سرگرمی لبخند رضایت بر لب بنشانی.
جمعه بازار احساسش را به راه بیاندازی و چوب حراج بر رشته های عشق و محبت و دوستی صادقانه اش بزنی
هدیه ایی که با صدای شکستن قلبش آرامش بگیری
اول مهر سالگشت تولد مرگم و مرگ تولدم مبارک

اینجا ویرانه ی دل تنهای من است
اینجا سطر هایی دارد که برای همه ناشناخته است
میدانی که هیچوقت سعی نکردم پشت " من " دروغین پنهان شوم
من همان " من " بودم که میخواستم
اما کمی فراموش شده
می ترسم...
می ترسم تو هم مرا فراموشم کرده باشی
خدایا...
موج گریه هایم طوفان دلتنگی هایم شده
نمی دانم بغضی که در گلو دارم حاصل تلنگر های توست یا سکوت خودم
ایمان راسخی ندارم که در هجوم این لحظات سرد به گرمایش تکیه کنم
و دلخوشی تازه ایی که به امید رسیدنش این لحظات تلخ را تحمل کنم
هر شب تمام وجودم را میکاوم
شاید گمگشته ام را پیدا کنم
... اما نیست
نمیدوانم در کجای روحم پنهان شده است
خدایا...
خسته ام
از همه چیز
از فصول عاشقانه ام که بهاری ندارد
خسته ام از اینکه دیگر دعاهایم هم اجابت نمی شود
نمی دانم در چنین راهی کجا می توانم آرامشم را بیابم
خدایا...
شنیده ام که مومنانت نمازشان را به درگاهت می آورند
من ناتوانی ام را به درگاهت آورده ام
می پذیری؟






